به گزارش آوای هگمتان؛ نگاه به ساعت می اندازم که عقربه های آن به دنبال هم بدون اینکه خستگی بگیرند، میدوند تا ساعت به قرار ملاقات نزدیک و نزدیک تر شود در گوشه ای از شهر در جلسه ام اما تمام هواس و فکر و ذکرم رسیدن به مکانی است که با چند نفر از همکاران قرار ملاقات داریم از جا برمی خیزم خودم را به مکان ملاقات میرسانم…
پرسان پرسان مکان ملاقات را پیدا کردم ، انگشتم را بر زنگ در فشار دادم و بعد از معرفی درب خانه به رویم باز شد.
با ورود به خانه، صدای آرام موسیقی در فضا پیچیده، نگاهم به حیاطی افتاد که با دیواری سیمی از بخش دیگر جدا شده بود؛ جایی که چند زن و مرد سالخورده با چشمانی درخشان و لبخندهایی محو، نظارهگر بودند. سلامی کردم و در نگاهشان غرق شدم؛ نگاهی که گویی از میان آن، خاطراتی دور و نزدیک فریاد میزدند.
پس از سلام و علیک با مسئولین خانه خورشید و چاق سلامتی با همکارانم که دقایقی زودتر از من در این خانه حضور داشتند برای دیدار و گفتگو با برکت های زندگی که در این گوشه از شهر روزگار را می گذراندند راهی حیاط شدم .

* دخترم قول داده مرا با خود ببرد
در گوشهای از حیاط، فاطمه خانم با دستانی لرزان و چشمانی پرانتظار، مرا دعوت به نشستن کرد. گفت: «دخترم قول داده بیاید و مرا با خود ببرد. من منتظرم…» شش ماهی بود که در خانه خورشید زندگی میکرد و دلتنگی در صدایش موج میزد. به زبان ترکی صحبت میکرد و دوستش ترجمه میکرد؛ اما بغضش، بینیاز از ترجمه بود.
در سوی دیگر، علیآقا روی ویلچر نشسته بود. جلو رفتم. چهرهاش گویی از هفتاد سال رنج و تنهایی حکایت داشت. بهدلیل بیماری دیابت، پایش را از دست داده بود. همسرش از او جدا شده و دو فرزند داشت؛ پسری که خبری از پدر نمیگیرد و دختری که گاهگاهی برای دیدنش میآید. با لبخندی تلخ گفت: «هر بار میپرسد بابا، چی دوست داری برات بیارم؟» و من چیزی نمیگویم؛ فقط نگاهش میکنم.
علیآقا از روزهای کاریاش در تهران گفت، از دفتر و زندگیای که حالا فقط خاطرهای دور است.

* زمان کُند می گذرد؛ آفتاب در حال خداحافظی است
زمان در خانه خورشید کند میگذرد. آفتاب در حال خداحافظی است و شب، آرامآرام بر دیوارها سایه میاندازد. ساکنان یکییکی به سمت سالن غذاخوری میروند؛ برای شامی ساده و شبی دیگر از زندگی.
در میان این رفتوآمدها، اما من وسط ماجرایی قرار گرفته بودم و چهرهها و داستان زندگی اهالی این خانه را مرور می کنم به قصههایی فکر می کنم شاید هزار بار گفته شدهاند، اما هنوز هم شنیدنیاند. قصههایی از عشق، ، از فرزندان، از آرزوهایی که محقق شدند یا نشدند.
اینجا حدود ۸۰ نفر زندگی میکنند؛ مردان و زنانی که هر کدام قصهای دارند. برخی دچار سکته مغزی شدهاند، بعضی با آلزایمر و پارکینسون دستوپنجه نرم میکنند، و گروهی دیگر سالمندانیاند که روزی در گوشهای از این سرزمین رها شده بودند.
هزینههای زندگی در این مرکز از سه مسیر تأمین میشود: یارانههای حمایتی کمیته امداد و بهزیستی، پرداخت آزاد توسط خانوادهها، و پذیرش قضایی برای افراد بیسرپرست.
جایی که انسانها، با تمام ضعفها و دردهایشان، هنوز هم میخواهند شنیده شوند، دیده شوند، و دوست داشته شوند.
خورشید عالم در خانه خورشید رو گرفته و می رود تا به خواب رود تا دوباره صبح موهای طلایی خود در عالم افشان کند چراغها خاموش میشوند و سکوت بر فضا حاکم میشود تا هر کدام از اهالی خسته از مرور خاطرات و انتظار به خواب روند.

*میانگین سالمندی در استان همدان به ۱۳.۹ درصد رسیده
همدان، با میانگین سالمندی ۱۳.۹ درصد، بهعنوان یکی از استانهای پیر کشور شناخته میشود؛ رقمی که از میانگین کشوری (۱۱.۵ درصد) بالاتر است و زنگ خطری برای آینده جمعیتی و اجتماعی این منطقه به شمار میآید.
*چرا همدان «شهر سالمند» لقب گرفته؟
موج فرزندآوری دهههای ۵۰ و ۶۰ اکنون به مرحله سالمندی رسیده و جمعیت بالای ۶۰ سال در همدان بهطور چشمگیری افزایش یافته است.

* نیازهای جامعه سالمند
مراکز درمانی و مراقبتی باید خود را با نیازهای سالمندان تطبیق دهند؛ از خدمات توانبخشی تا مراقبتهای روانی و اجتماعی.
تنهایی، افسردگی، و احساس طردشدگی از جمله مشکلات رایج در میان سالمندان همدانی است که نیازمند توجه ویژهاند.
* همدان چه باید بکند؟
– توسعه زیرساختهای شهری مناسب سالمندان (رمپها، حملونقل، فضاهای عمومی)
– راهاندازی مراکز فرهنگی و تفریحی ویژه سالمندان
– آموزش خانوادهها و پرسنل مراقبتی برای تعامل مؤثر با سالمندان
– تقویت خدمات حمایتی از سوی نهادهای دولتی و خیریهها
همدان، با تاریخ و فرهنگ غنیاش، میتواند الگویی برای شهرهای دیگر در تبدیل «سالمندی» از یک چالش به یک فرصت باشد؛ فرصتی برای بهرهگیری از تجربه، خرد، و عشق نسلهایی که هنوز حرفهای زیادی برای گفتن دارند.


























